ads

ساخت برج ایفل توسط "گوستاو ایفل" در سال ۱۸۸۷ آغاز و در ۳۱ مارس ۱۸۸۹ به پایان رسید. در آغاز برج ایفل برای نمایشگاه جهانی و به مناسبت صدمین سالگرد انقلاب فرانسه ساخته شد و دو سال و دو ماه طول کشید.

منبع



تاريخ : پنجشنبه یکم آبان 1393 | 1:40 | نویسنده : محمد اسدی |

"ماسرشمیت بی ‌اف ۱۰۹" جنگنده اصلی آلمان نازی در جنگ جهانی دوم بود. این هواپیما را "ویلیام امیل ماسرشمیت" در اوائل دهه ۱۹۳۰ طرح کرد و شرکت ماسرشمیت آن را می‌ساخت. بی اف ۱۰۹، دارای مشخصه‌های جدیدی مانند بدنه تمام فلزی و اتاقک بسته و چرخ جمع‌شونده بود که آن را از جنگنده‌های قبلی متمایز می‌کرد.

 

آدولف هیتلر در حال تماشای توپ جنگی عظیم "شوئرر گوشتاف" (گوشتاف کبیر) .

 

این سلاح، بزرگترین توپ جنگی است که تاکنون در یک جنگ بکار گرفته شده است. وزن آن یکهزار و 350 تن و دارای گلوله‌های 800 میلیمتری است و قدرت پرتاب گلوله تا 47 کیلومتر را دارد. قرار بود که این هیولا در حمله به فرانسه مورد استفاده قرار گیرد اما برای آن زمان آماده نشد. از بد اقبالی روس‌ها، استفاده از اژدهای آهنین نصیب حمله به "سواستوپول" روسیه در طی عملیات "بارباروسا" شد و ویرانی‌های بسیاری را برای این کشور به جای گذاشت.

منبع



تاريخ : پنجشنبه یکم آبان 1393 | 1:37 | نویسنده : محمد اسدی |
 
یادبود ملی کوه راشمور (Mount Rushmore National Memorial) یک پارک و یادبود ملی است که در نزدیکی کیستون در ایالت داکوتای جنوبی ایالات متحده آمریکا قرار دارد. این مجسمه 18 متری، تصویر چهره 4 تن از مشهورترین روسای جمهور آمریکا است که عبارتند از: (از چپ به راست تصویر) جورج واشنگتن، توماس جفرسون، تئودور روزولت و آبراهام لینکلن.
 
ساخت این تندیس یادبود در سال ۱۹۲۵ میلادی روی زمین‌های سرخ‌پوستان قبیله لاکوتا آغاز شد. در واقع پس از اطمینان از تامین بودجه فدرال ساخت و ساز این بنای یادبود در سال 1927 آغاز شد و چهره‌های رئیس جمهورها بین سال‌های 1934 تا 1939 تکمیل شد.


تاريخ : پنجشنبه یکم آبان 1393 | 1:33 | نویسنده : محمد اسدی |
تاريخ : پنجشنبه یکم آبان 1393 | 1:31 | نویسنده : محمد اسدی |
آدولف هیتلر در  20 آوریل  1889 متولد شد. وی بعدها رهبر کاریزماتیک حزب ملی سوسیالیست کارگران آلمان (حزب نازی) شد. او بین سال‌های 1933 تا 1945 صدر اعظم آلمان و از 1934 به بعد، هم‌زمان در مقام پیشوای رایش آلمان بزرگ نیز حکومت کرد.

بتازگي تحقيقات تازه درباره زندگي هيتلر نشان مي‌دهد که او براستي يك دانش آموز خوب و یک كتابخوان تمام عيار بوده است. اشتياق آدولف هيتلر، رهبر سابق آلمان به كتاب خواندن مثال زدني بوده است، چنان‌كه مي‌گويند‌ عطش وي به مطالعه به حدي بود كه طي جنگ جهاني اول ترجيح مي‌داد با چند مارك حقوق خود به عنوان يك سرباز به جاي خريد سيگار و يا پرداختن به ديگر تفريحات ، كتاب بخرد.

منبع



تاريخ : پنجشنبه یکم آبان 1393 | 1:30 | نویسنده : محمد اسدی |
تاريخ : سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 | 22:55 | نویسنده : محمد اسدی |
سلام یادش بخیر اردوی میانکاله

.

.

.

.

.

تصویر اصلی



تاريخ : سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 | 21:19 | نویسنده : احمد نصرتی موفق |
تاريخ : سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 | 21:9 | نویسنده : محمد اسدی |
نويسنده: شراره رضايي

خانم تنارديه ها و آقاي فاگين هاي عصر ما در تهران نه با بچه يتيم طرفند، نه با قشري که جامعه آنها را پس زده باشد؛ آنها با دانشجوياني طرفند که يک سر و گردن از افراد عادي بالاترند و استحقاق احترام و خدمت رساني دارند. حالادانشجويان دکترا و فوق ليسانس که از شهرستان هاي دور آمده اند درتهران درس بخوانند، زير دست خانم تنارديه ها و فاگين هايي گرفتار مي شوند که جز پول به چيز ديگري فکر نمي کنند. تنارديه و فاگين، شخصيت هاي طماع و زورگوي دو رمان بينوايان و اوليور توئيست هستند که يکي صاحب مهمانخانه و رستوران و ديگري صاحب يتيم خانه و نوانخانه است. داستان هاي نوشته شده در اروپاي قرون گذشته که اوضاع اجتماعي قرون وسطايي اروپاييان را براي خواننده شرح مي دهد مثل بينوايان ويکتور هوگو يا اوليورتوئيست چارلزديکنز، پراست از ماجراهاي شخصيت هاي صاحبخانه يا صاحب نوانخانه اي که به خاطر به دست آوردن چند سکه درآمد يا سود بيشتر به هر ظلم و ستم و حقه و نارويي دست مي زنند.طرف حساب شخصيت هاي آن داستان ها، کودکان و نوجوانان يتيم و بي سرپرست ولگردي بودند که جامعه قرون وسطايي هم نگاه مثبتي به آنها نداشت و همين عامل، دست صاحب مهمانخانه يا نوانخانه را براي زورگويي بيشتر و سوءاستفاده از آنها باز مي گذاشت.
    
    فرزند دلبندتان را از شهرستان هاي دور راهي تهران مي کنيد که در دانشگاه درس بخواند. دانشجو، خوابگاه مي خواهد. تهران شهر پيشرفته اي است. خوابگاه هاي زيادي در تهران هست که توسط بخش خصوصي تاسيس شده است. براي اينکه بدانيد اين خوابگاه ها چگونه اداره مي شود و امکاناتش چيست و فرزندان دانشجوي شما در اين خوابگاه ها تا چه حد سعادتمندند، راهي نداريد جز اينکه شبي را در يکي از اتاق هاي اين خوابگاه ها به صبح برسانيد و از ديده ها و شنيده هايتان گزارش تهيه کنيد و عکس و فيلم بگيريد. البته براي ما، اين اطلاعات با تهيه گزارش و مصاحبه با دانشجويان به دست مي آيد.
    در خوابگاه، آفتاب نخستين صبح که بدمد شک نداريم از زندگي سير شده ايد چون در خوابگاه چيزهايي ديده و حرف هايي شنيده ايد که باور کردنش سخت است اما چون به چشم ديده ايد، باور مي کنيد:
    
     قفسي به اسم اتاق
     مي خواهم وارد اتاق شوم. دختران مي گويند نمي شود. چون يکي از بچه ها نماز مي خواند و تا تمام نشود نمي توانيم داخل شويم.
    چرا؟
    - جا نيست.
    اتاقي است به طول 3 در عرض 2 متر. دو رديف تخت در درازاي سه متري اتاق گذاشته اند. هر رديف، دو تخت. چهار نفر دراين اتاق شش متري بايد زندگي کنند. چهار دانشجو.
    زيبا دکترا مي خواند. مهسا فوق ليسانس صنعتي امير کبير. رويا هم فوق ليسانس دانشگاه علامه مي خواند. آدم هاي حسابي هستند. سرشان به تن شان مي ارزد. بين دو رديف تخت، به اندازه عرض شانه يک نفر جا هست که معمولاً يا براي نماز خواندن استفاده مي شود يا تردد از اتاق به بيرون و از بيرون به اتاق. بخشي از اين فضا را هم وسايل و ساک هاي بچه ها اشغال کرده است. روي هم و توي هم و بي نظم که اگر دنبال وسيله اي بگردي، بايد اسباب و اثاثيه سه نفر ديگر را بريزي زمين تا به ساک يا وسيله خودت برسي.
    موقع نمازخواندن يک نفر، بقيه يا بايد روي تخت هاي خود بي حرکت بمانند يا بيرون منتظر باشند. اين دختران، پيشتر در خانه هاي فراخ خود، تنگ ترين جايي که به خود ديده اند، آغوش والدين بوده است. نماز مهسا تمام مي شود. يکي يکي وارد اتاق مي شويم. تخت مرا نشانم مي دهند. روي تخت دراز مي کشم. ديوار بوي گاز مي دهد. ابتدا به شامه خودم شک مي کنم. مي نشينم. صورتم را نزديک ديوار مي برم و بو مي کشم. زيبا مي زند زير خنده:
    - درست فهميدي. اينجا نشتي گاز داريم. تو ديوار اين ساختمان چاه گاز کشف شده،قرار است بيايند و اين چاه را استخراج و گازش را به خارج صادر کنند.
    روحيه خوبي دارد. مي پرسم داستان چيست.
    رويا از تخت به پايين سرک مي کشد: «هرچه به خانم رئيس مي گوييم اينجا گاز نشت مي کند قبول ندارد. دلش نمي آيد پول هزينه کند. به هر حال اين ساختمان فرسوده است و لوله کشي گاز آن هم فرسوده است. ما معمولاً صبح ها با سر درد از خواب بيدار مي شويم از بس تا صبح در خواب بوي گاز مي خوريم.»
    زيبا باز شوخي مي کند:
    - تو ريه هاي مان گاز شهري جريان دارد. جلوي دهان مان کبريت بکشي مثل اژدها آتش بيرون مي زند.
    از شوخي با نمک زيبا خنده ام مي گيرد و وسوسه مي شوم جلوي دهانش کبريت بکشم.
    دو سال است اين طبقه بوي گاز مي دهد، آسايش دانشجويان به هم ريخته است. مالک خوابگاه اهميت نمي دهد. او خوابگاه ديگري هم دارد. دختران دوست دارند يک بار به آن يکي خوابگاه سر بزنند و ببينند آنجا چه مسائل و مشکلاتي دارد، اينجا چهار طبقه است. هر طبقه پنج اتاق دارد. يکي 8 تخته، دوتا چهار تخته، دوتا شش تخته. در هرطبقه 30 نفر ساکنند اما معمولاً يکي دو تا ميهمان هم راه مي دهند با کرايه شبي 20 هزار تومان که معلوم نيست اين ميهمانان کي هستند و چه کاره اند و به چه دليل به خوابگاه دانشجويان راه شان مي دهند.
    هنوز پنج ساعت نشده در اينجا هستم که مشکلات اين خوابگاه دانشجويي مثل بازيگران يک نمايش جلوي چشمم مي آيند و خودشان را معرفي مي کنند. اما من ظاهر رنگارنگ و زيباي اينجا را ديدم و پسنديدم و قرارداد بستم که بمانم. شايد لازم شود يک سال اينجا بمانم. يعني خوابگاه دانشجويي دختران در مرکز شهر تهران، خيابان مطهري چنين باشد،در محله هاي پايين تر چگونه است؟ در تبليغات اين خوابگاه نوشته بود: داراي کترينگ، اينترنت و زير نظر صندوق رفاه دانشجويان. صندوق رفاه، صندوق رفاه! پس مي توان شکايت کرد.
    زيبا مي گويد: «خودت را خسته نکن. چندي پيش يک خبرنگار براي تهيه گزارش آمده بود، او پيگيري کرد و از سوي صندوق رفاه گفته بودند که اين خوابگاه زير پوشش صندوق رفاه نيست. از مالک خوابگاه پرسيده بود چرا روي تابلو نام صندوق رفاه را زده است که جواب داده بود رئيس اتحاديه سي دي اين تابلو را به ما داده ما هم ساختيم و زديم سر در خوابگاه. باورم نمي شود، مگر مي شود از تابلوي دولتي به اين بزرگي سوءاستفاده کني و هيچ مرجع دولتي به دليل جعل عنوان مدعي نشود؟» از زيبا مي پرسم: «اينجا اينترنت داريم که بروم و درباره موضوع تحقيق کنم؟» زيبا مي گويد: «اينترنت داريم اما ساعت يک ونيم شب به بعد کار مي کند، آن هم سرعت ندارد و به درد نمي خورد. در واقع اسمش هست، خودش نيست.» با وجود اين، به سراغ اينترنت مي روم و همان طور که زيبا پيش بيني کرده بود، ناکام بر مي گردم.
    
     صبح بخير بهداشت
     صبح با سردرد شديد از خواب بيدار مي شوم. در راهرو سرو صدايي هست. از اتاق بيرون مي روم. زهراخانم نامي براي بردن زباله هاي اتاق ها آمده است. در اتاق روبه رويي باز است و دختري به زهرا خانم اعتراض مي کند:
    - شما بايد آشغال ها را با کيسه زباله ببريد، اينها ميکروب دارد. مگر يک کيسه زباله چقدر قيمت دارد که اينقدر ناخن خشکي مي کنيد؟
     زهراخانم خونسرد است و سطل ها را يکي يکي در سطل بزرگي که همراه آورده خالي مي کند و با کيسه قبلي در اتاق مي گذارد. او بدون اينکه به دانشجوي معترض نگاه کند مي گويد:
    - ما کيسه زباله ها را عوض مي کنيم اما چشمان شما اشتباه مي بيند.
    زهرا خانم که مي رود به اتاق دانشجوي معترض مي روم و او را به حرف مي گيرم:
    - کيسه زباله ها را نمي برند؟
    - حاضر نيستند هزينه کنند. سلامت ما را به خطر مي اندازند. آشغال ها را بايد در سطل هايي بريزيم که کيسه زباله اش از هفته پيش مانده. جلوي چشمان ما دروغ مي گويند که کيسه را عوض کرديم اما چشمان شما نمي بيند.
    - اعتراض شما اثري دارد؟
    - اين رسم هميشگي شان است، اگر اثر داشت که الآن اين کار را نمي کرد. به جاي اهميت دادن به اعتراضات ما، با کسي که به رفتارهايشان ايراد بگيرد برخورد هم مي کنند.
    مشغول گفت وگو با دختر جوان هستم که دختربچه اي جارو وخاک انداز به دست از پله ها بالامي آيد.
    دختربچه شروع مي کند به نظافت اتاق ها. بالاي سرش مي روم. سرسري جارو مي زند و مي رود. بچه است و ظاهراً نه توان بهتر کارکردن دارد نه براي اين کار مناسب است.
    دختر جوان،دختربچه جارو به دست را نشانم مي دهد:
    - ببينيد! اين يکي از کارهاي خلاف مديريت اينجا است. براي اينکه کمتر هزينه کنند، اين بچه را معلوم نيست از سر کدام خيابان آورده اند که نظافت کند. هيچ وقت براي نظافت اينجا از مواد ضد عفوني کننده استفاده نمي کنند. اين بچه هم نظافت درستي نمي کند.
    بر مي گردم به اتاق خودم. هم اتاقي هايم با ديدن من لبخند مي زنند.
    زيبا مي گويد: اوضاع اينجا روشناختي؟
     بوي گاز شامه ام را مي سوزاند. مي گويم:
    - قابل باور نيست. ما اينجا پول مي دهيم و حقوقي داريم.
    هر سه دختر به حرف من مي خندند و مشغول گفت و گو مي شوند. در اثناي صحبت ها، دختران به اطلاعم مي رسانند که چندي پيش پس از شکايت به وزارت بهداشت، بازرسي آمد و به اندازه 5 دقيقه 4 طبقه خوابگاه را بازرسي کرد و در نهايت به دانشجوها تشر زد که شما ناشکريد، چون اينجا خيلي تميز است. مهسا وقتي نگاه ناباورانه مرا مي بيند، دستم را مي گيرد و به دنبال خودش از اتاق بيرون مي برد. تابع و مطيع دنبال او مي روم. به انتهاي سالن مي رويم. دري را باز مي کند. چراغ را روشن مي کند. حمام است. به محضي که چراغ روشن مي شود و نگاهم به کاشي هاي حمام مي افتد، خود را عقب مي کشم و جيغ مي زنم. مهسا بغلم مي کند و دلداري مي دهد:
    - «نترس، ببخش که بي خبر اينجا را نشانت دادم. هر بار که کسي حمام مي رود و رطوبت حمام زياد مي شود، اينها از لابه لاي درزهاي کاشي ها بيرون مي آيند. البته ما ديگر ترس مان ريخته و با اينها حمام عمومي مي رويم.»
    دست مهسا را سفت مي چسبم و دوباره به داخل حمام سرک مي کشم. کرم هاي خاکي از لاي درزهاي کاشي ديوار و کف حمام بيرون مي آيند، رژه مي روند و باز برمي گردند به شکاف هاي کاشي ها.
    مهسا را مي گذارم و به دو به اتاق بر مي گردم. دوربين را بر مي دارم و به حمام مي آيم. فيلم و عکس مي گيرم. مي خواهم برگردم به اتاق که مهسا دستم را مي کشد.
    - بيا هنوز مانده. بيا آشپزخانه را ببين.
    
     شکنجه اي به نام غذاخوردن
     بوي گاز که در تمام طبقه پيچيده، اذيتم مي کند. از مهسا خواهش مي کنم ديدن آشپزخانه را بگذارد براي وقت ديگر. به اتاق بر مي گرديم. لباس مي پوشم و به خيابان مي روم. کمي پياده روي مي کنم و دنبال کارهاي شخصي و خريد مي روم. عصر به خوابگاه بر مي گردم و از شدت خستگي به خواب مي روم. ساعت 8 شب نشده با سر و صدايي که از راهرو مي آيد، از خواب مي پرم. زيبا و مهسا در اتاق نيستند. رويا غرق مطالعه است، اما کلافه. مي پرسم چه خبر است.
    - برو تو آشپزخانه ببين خانم تنارديه چه وضعي براي ما درست کرده.
    در آشپزخانه غوغايي است. تقريباً همه دختران طبقه جمعند. صفي تشکيل شده و داخل آشپزخانه هم شلوغ. از دختراني که تو صف ايستاده اند، عذرخواهي مي کنم و توضيح مي دهم که تازه واردم و فقط مي خواهم ببينم چه خبر است. دخترها مزه مي پرانند که بيا ته صف خودمان برايت توضيح مي دهيم. مي خندم و به آشپزخانه مي روم. بله. چيزي که مي بينم، باورم نمي شود. يک مويزاست و چهل قلندر. يک دستگاه گاز چهار شعله است و 30 نفر که بايد افطاري و شام خود را با آن گرم کنند و چاي درست کنند. با يک يخچال پت پتو که همه بايد نان و پنير خود را از آن بردارند. روي پنج شعله گاز هر دختري چيزي گذاشته و پنج دست بايد همزمان روي پنج شعله از غذايش مراقبت کند. صحنه هايي که مي بينم، هم خنده دار است و هم غصه دار. دختران مظلوم و دانشجويان فوق ليسانس و دکترا و بچه هاي درسخوان باصفا چرا در چنين وضعي در شهر غريب گرفتار آمده اند؟ بر مي گردم و از دختري که در انتهاي صف ايستاده، مي پرسم شماره اين خانم را داريد؟ مي خواهم زنگ بزنم و اعتراض کنم. دختر ديگري مي گويد: «خودت را خسته نکن، هر وقت مساله اي پيش مي آيد، گوشي را خاموش مي کند و جواب نمي دهد.» دختر ديگري مي گويد: «دو سال پيش آتش سوزي شده بود، نتوانستيم پيدايش کنيم. يک بار هم که اتفاقي اينجا ديديمش، از وضع يخچال گفتيم، جواب داد که مگر تو خانه هاي خودتان يخچال جنرال استيل داريد که از يخچال من ايراد مي گيريد؟»
    - مگر يخچال چه مشکلي دارد؟
     برو ببين. بيشتر خوراکي هايي که مي گذاريم، خراب مي شود يا کپک مي زند. يخچال دست دوم رفته از مولوي خريده، خراب است، خنک نمي کند، خانم هم عين خيالش نيست.
    دختري که با غذاي گرم از آشپزخانه بيرون آمده و از کنار ما رد مي شود، قابلمه غذايش را به شکل نمايش پرچم پيروزي بالامي گيرد و به چپ و راست حرکت مي دهد، با خنده و سر و صدا مي گويد:
    - ياران! من موفق شدم. حالاهمه با هم شعار پيروزي سر بدهيم: خانوم صاحب خانه، خانوم تنارديه، بشر است؟ اين بشر است؟
     همه دختران توي صف و داخل آشپزخانه يکصدا جوابش را مي دهند:
    - نابشر است، در به در است، خانوم تنارديه، خانوم صاحب خونه.
    دختر قابلمه به دست به سمت اتاقش مي رود و شعار را تکرار مي کند و دختران هم تو گويي کينه بزرگي از خانم صاحب خوابگاه به خاطر طمع ورزي ها و خلف وعده ها و پول پرستي هايش دارند، شعار را تکرار مي کنند.
    انتظار آخرين دختر براي گرم کردن غذا، بيش از يک ساعت طول مي کشد و پس از آن، دختراني که از سر کار بر مي گردند، آشپزخانه را به اشغال درمي آورند و صف و غيره.
    من غرق تماشا هستم. تمام عصر و شب را چنان به رصد کردن ماجراي غذا گرم کردن دختران و يک دستگاه گاز فکسني و يخچال دست دوم خراب مشغولم که خودم فراموش مي کنم چيزي بخورم. بعد از غذا خوردن، صف و سر و صداي شستن ظرف ها را داريم. به طبقات ديگر هم سر مي زنم. در هر طبقه 30 نفر درگير غذا و گاز و يخچال و شستن شده اند. سيستم عصبي ام به هم مي ريزد. حرص مي خورم. بر مي گردم به اتاقم. مهسا و زيبا روي تخت نشسته اند و ظرف هاي کثيف کنار دست شان است. رويا نماز مي خواند. بايد بيرون منتظر بمانم تا جا باز شود.
    
     زندگي در نيمه شب
     دخترها نصيحتم مي کنند که تا مي توانم بي خيال باشم و حساسيت به خرج ندهم. رويا شوخي مي کند:
    - ببين يادت نرود اگر مثلاً 8 صبح کلاس داري، اينجا بايد از 5 صبح بروي پشت در دستشويي نوبت بگيري. يک دست و رو شستن يعني يک ساعت صف و نوبت. گاهي مجبور مي شوي نمازت را با تيمم بخواني، چون نوبت دستشويي بهت نمي رسد. مسواکت را وقتي خواب هستي شروع کن، حمام؟ خيرش را ببيني. فکرش را بکن که 30 نفر بخواهند اين کارها را بکنند.
    مهسا رشته سخن را مي گيرد: «حمام را که ديدي؟ حمامش کرمو است. همان يک حمام است و سي نفر دانشجو. يک دستشويي هم هست براي سي نفر. من خودم هميشه ساعت دو نيمه شب از خواب بلند مي شوم و به نظافت شخصي مي پردازم. حتي مسواکم را نيمه شب مي زنم چون اساساً وقت ندارم در صفوف به هم فشرده دستشويي و حمام منتظر باشم.»
    رويا باز شوخي مي کند: «البته در حمام به تعداد دانشجوها کرم خاکي هست و از جهت کرم کمبودي نداريم.»
    دخترها مي خندند و زيبا مي گويد: «به خاطر کمبود گاز و آشپزخانه خيلي از دخترها شب ها گرسنه مي خوابند. درس دارند و وقت صف ايستادن ندارند و دل آدم براي بچه هاي مردم کباب مي شود. پدر و مادرها اگر بدانند چه بلاهايي در اين خوابگاه ها به سر بچه هاي دسته گل شان مي آيد، هيچ وقت حاضر نمي شوند آنها را به دانشگاه شهرهاي ديگر بفرستند.»
    از دخترها مي پرسم: «چرا خوابگاه تان را عوض نمي کنيد؟»
    مهسا مي خندد: «يک بار رفتيم چند خوابگاه ديگر را ديديم، همين مسائل را داشتند، فرقي نمي کند. انگار خوابگاه هاي دانشجويي فراموش شده اند. بايد بروي و ببيني.»
    صبح، صداي جر و بحث از راهرو مي آيد، هم اتاقي هاي من نيستند و در اتاق باز است و صدايشان شنيده مي شود که با مدير خوابگاه بحث مي کنند. کارشناس شرکت گاز آمده و گفته لوله کشي گاز ايراد دارد و گاز به داخل بافت ديوار نشت مي کند، به همين دليل در طبقه دوم بوي گاز مي پيچد. دعوا که بالامي گيرد، مدير به مالک خوابگاه گزارش مي دهد. تا شب بايد صبر کنيم. تا شب خبري نمي شود. بالاخره اتفاقي که نبايد، مي افتد. آبگرمکن منفجر مي شود و آتش سوزي راه مي افتد. هيچ امکاناتي براي خاموش کردن آتش نيست. خطر، همه را تهديد مي کند. دانشجوها همگي به طبقه پايين مي روند و پشت در خروجي تجمع مي کنند. مدير خوابگاه کليد به دست ايستاده و در را باز نمي کند. ساعت از 9 گذشته و کسي حق ورود و خروج به خوابگاه را ندارد. خلاف قانون است. ياد دختري مي افتم که در يکي از خوابگاه ها نيم ساعت دير آمده بود و برايش در را باز نکردند و تا صبح در خيابان خوابيد. قانون آمده که فقط يقه بي پناهان و مردم عادي را بگيرد؟ جيغ و گريه و التماس دختران در مدير خوابگاه اثر نمي گذارد و آتش هم دارد کار خودش را مي کند...
    
     پول هدف است، وسيله نيست
     فردا، مالک خوابگاه قبول مي کند لوله کشي گاز را به پيمانکار بسپارد. کارگران و تکنيسين ها مي آيند. با نخستين ضربه تيشه، گاز از دل ديوار فواره مي زند تو صورت کارگر. حال کارگر بد مي شود، سال ها است که گاز به داخل جرز و مصالح ساختمان نشت مي کند. مامور شرکت گاز حاضر است، سر تکان مي دهد:
    - اين ساختمان بايد صد باره منهدم شده باشد. خدا به بچه هاي مردم رحم کرده. عمليات ترميم لوله کشي گاز ادامه مي يابد. يک هفته مي گذرد. ترميم لوله کشي گاز هنوز ادامه دارد. دخترها نه آب گرم دارند، نه حمام و نه اجاق گاز، اعتراضات به وضع خراب بهداشتي خوابگاه و نداشتن گاز و حمام بالامي گيرد. در برابر اعتراضات دانشجويان، برخورد مالک و مدير ساختمان با معترضان غيرمنطقي و سودجويانه است. آخرين پاسخي که به دانشجويان داده مي شود از سوي همسر مالک خوابگاه است: «دوش آب سرد بگيريد، فعلاً غذاي سرد بخوريد، سر خيابان گرمابه عمومي است، برويد استفاده کنيد، اگر هم ناراحتيد، بقيه مبلغ قرارداد را پس نمي دهيم برويد جاي ديگر.» دخترها سرخورده و تحقير شده و ناچار، دست از اعتراض مي کشند. اميدي به بازرسي هاي نمايشي نيز ندارند. پس از گذشت دو هفته لوله کشي گاز اصلاح مي شود و کارشناسان شرکت گاز آن را تاييد نمي کنند. اشکالات فني وجود دارد اما براي ادامه تعميرات و خرج کردن پول مقاومت مي شود. به هرحال، مساله گاز برطرف مي شود و پس از آن، اجاره خوابگاه و مبلغ وديعه هرکدام به طور غيرقانوني 60 هزار تومان افزايش مي يابد.
    باز هم اعتراض فايده ندارد چون دخترها ناچار و بي پناهند و کسي از حقوق شان دفاع نمي کند.
    رويا مي گويد: «افزايش کرايه ماهانه، بايد مهرماه هر سال انجام شود گرچه مالک اينجا سالي دو يا سه بار کرايه را اضافه مي کند و مي گويد اجبار نيست، اختياري است اما هر شب کارمندانش را به در اتاق ها مي فرستد و کارمندانش با اهانت و بدرفتاري اين پول ها را به زور از دخترها مي گيرند. اگر هم در پرداخت اجاره تاخير کني به ازاي هر يک روز، دو هزار تومان نزول پول مي گيرند.»
    مهسا هم مي گويد: «بيرون رفتن از اينجا مشکل است، اگر بخواهي لغو قرارداد کني، پولت را پس نمي دهد و به حساب اجاره ماه هاي بعد مي گذارد. يکي از دخترها وقتي از اينجا رفت، سه روز در بيمارستان بستري شد از بس با او بدرفتاري کردند غير از اينکه اينجا عفونت و کثيفي و سوسک و انگل فراوان است، تو هم که آزمايشي آمده اي بهتر است بروي و نماني.»
    زيبا در حالي که قطره اشک گوشه چشمش را پاک مي کند مي گويد: «ما اينجا اتفاقات تلخ زيادي را شاهد بوده ايم. يک بار همسر يکي از دانشجوها زنگ زد و سراغ او را گرفت و از ما خواست به در اتاقش برويم چون به تماس هاي شوهرش جواب نمي داد. به در اتاق آن دختر زيبا و جوان و کم حرف رفتيم. ما مي دانستيم دختر در اتاقش است اما در قفل بود. بالاخره کسي آمد و به بالکن رفت و ديد دختر بي جان روي تخت افتاده و مقداري قرص کنارش ريخته. او در غربت و تنهايي و براثر فشارهاي وارده اقدام به خودکشي کرده بود اما هنوز نفس مي کشيد و مي شد او را نجات دهيم. مدير خوابگاه اجازه نداد شيشه را بشکنيم و دختر را به بيمارستان برسانيم. از عصري با او کلنجار داشتيم و بالاخره ساعت از ده و نيم شب گذشته بود که توانستيم پيکر بي جان دختر را تحويل ماموران اورژانس دهيم.
    فضاي اتاق سنگين مي شود. هر چهار نفر اشک مي ريزيم و مهسا مي گويد: «آن شب، يک شيشه پنجره، هم قيمت جان يک زن جوان بود...»
    دستم دراز مي شود و چراغ را خاموش مي کنم. در تاريکي اشک مي ريزم. صدايي از راهرو بلند مي شود. باز هم مشاجره، باز هم بدرفتاري.
   نويسنده: شراره رضايي

روزنامه ايران، شماره 5771 به تاريخ 27/7/93، صفحه 15 (جامعه)   



تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393 | 20:58 | نویسنده : احمد نصرتی موفق |

باز هم مطهری دست به قلم شد/ این بار نامه ای به آیت الله جنتی درباره وقایع سال 88

سیاست > احزاب و شخصیت‌ها - ایسنا نوشت:

علی مطهری در نامه سرگشاده‌ای به آیت‌الله جنتی، دبیر شورای نگهبان با اشاره به سخنان اخیر وی در یک برنامه تلویزیونی، «حصر شبیه حبس» موسوی و کروبی را فاقد توجیه قانونی و شرعی و اخلاقی و خلاف اصول متعدد قانون اساسی دانست.

نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی در این نامه عنوان کرده که تا زمانی که عملکرد دو طرف حوادث سال 88 در دادگاهی صالح رسیدگی و نتیجه اعلام نشود وجدان جامعه آرام نمی‌گیرد.

متن این نامه که مطهری آن را در اختیار ما قرار داده، به شرح زیر است:

«آیت الله جنتی دامت برکاته

دبیر محترم شورای نگهبان

با اهداء سلام، در برنامه شناسنامه مورخ 93.7.25 شبکه 3 سیما مطالبی در خصوص آقایان موسوی و کروبی فرمودید که اگر آنها محبوس نبودند و علیه شما شکایت می‌کردند بعید بود که پاسخ قانع‌کننده‌ای برای دادگاه صالح می‌داشتید. فرموده‌اید «حرکت آنها با حمایت و پشتیبانی جدی آمریکا و اسرائیل بوده است.»

این که پس از برخورد خشونت‌آمیز با یک اعتراض آرام مدنی و تبدیل آن به یک بحران، آمریکا و اسرائیل از معترضان حمایت کرده‌ باشند، دلیل بر این نمی‌شود که آن حرکت از ابتدا با حمایت و پشتیبانی آنها انجام شده است. جناب عالی هم اگر به رویه‌ای در جمهوری اسلامی اعتراض کنید آنها پشت سر شما قرار می‌گیرند. آنها همیشه در فکر استفاده از فرصت‌ها برای براندازی نظام جمهوری اسلامی بوده و هستند، همان طور که ما از بحران‌های اجتماعی و اقتصادی که در غرب پدید می‌آید به نفع خود و در جهت تضعیف آنها استفاده می‌کنیم.

فرموده‌اید: «مسئله، براندازی نظام بود به اسم تقلب.» سؤال می‌کنم اگر مردمی بعد از یک انتخابات به نتیجه آن اعتراض داشتند و احساس کردند که مسئولان با برگزاری جشن ملی برای پیروز انتخابات مسئله را تمام شده تلقی کرده‌اند، چگونه باید رفتار کنند که متهم به براندازی نشوند؟ آنها راه‌پیمایی آرام میلیونی انجام دادند، اما این که چگونه پایان آن به خشونت کشیده شد معلوم نیست و مورد مناقشه است.

فرموده‌اید: «اگر بنا به محاکمه اینها بود هیچ قاضی عادل و آگاهی جز حکم اعدام برای آنها صادر نمی‌کرد.» اولا چرا بنا به محاکمه اینها نیست؟ چرا این قدر از محاکمه اینها هراس دارید؟ آیا جز این است که نگران روشن شدن برخی حقایق هستید و تبلیغات چندساله نقش بر آب خواهد شد؟ ثانیا جناب‌عالی بدون آنکه دفاعیات آنها را بشنوید برایشان حکم اعدام صادر کرده‌اید. آیا این امر عدالت شما را زیر سؤال نمی‌برد و مخل عضویت شما در شورای نگهبان نیست؟ اکنون که آنها اصرار به محاکمه خود دارند چرا آنها را محاکمه نمی‌کنید و علاقه‌مند به حصر شبیه حبس هستید که توجیه قانونی و شرعی و اخلاقی ندارد و خلاف اصول متعدد قانون اساسی است.

جالب‌تر این است که آقایان موسوی و کروبی را با موسولینی دیکتاتور و فاشیست ایتالیا قیاس کرده‌اید که همان طور که موسولینی را بدون محاکمه و فقط با شناختن او اعدام کردند، اینها نیز باید بدون محاکمه اعدام شوند. قطع‌نظر از این قیاس مضحک که «از قیاسش خنده آمد خلق را» اساسا مگر معیار قضاوت ما عدالت نیست؟ و آیا الگوی عمل و رفتار ما در حکومت، پیغمبر اسلام و علی علیه‌السلام هستند یا فلان قاضی ایتالیا؟ شما که همه کارهای غربی‌ها را رد می‌کنید چطور این جا طرفدار آنها شده‌اید؟! آیا جز این است که به مذاق و روحیه شما خوش آمده است؟ و این یعنی خلل در عدالت ما.

فرمودید در ماه‌های اول پیروزی انقلاب به امر شهید مطهری برای قضاوت به خوزستان رفتم. امیدوارم در آن دوره این گونه قضاوت نکرده باشید.

درباره رفتار برخی اعضای شورای نگهبان در انتخابات سال 88 که از کاندیدای خاص حمایت کردند و برخی انتقاد کرده‌اند، فرموده‌اید «این یک مغالطه است، ‌مهم این است که این طرفداری خود را در رأی خویش اثر ندهند.» اما از یک نکته غفلت ورزیده‌اید و آن این که این گونه اعلام حمایت‌ها اعتماد مردم و کاندیداها به قاضی و داور را به شدت کاهش می‌دهد و حتی صلاحیت او را زیر سؤال می برد اگرچه او تمایل قلبی‌اش را در رأی خود دخالت ندهد، اتفاقی که در سال 88 افتاد.

در پایان به عرض می‌رسانم که انتقادات اینجانب به سخنان امثال جناب‌عالی به این معنی نیست که آن دو محصور را مبرّا از خطا می‌دانم، بلکه مسئله، اجرای عدالت است که قُتل امیرالمؤمنین لشدة عدله، و الحق القدیم لایبطله شیء، و تا زمانی که عملکرد دو طرف فتنه سال 88 در دادگاه صالح رسیدگی و نتیجه اعلام نشود وجدان جامعه آرام نمی‌گیرد، و اگر به قول شما بنا بر عدم محاکمه است پس هیچ یک از دو طرف نباید در حصر باشند و البته آنها پس از آزادی، مصالح کشور و انقلاب را رعایت خواهند کرد. مسئله، فراتر از این دو نفر، اصلاح یک رویه براساس عدالت است. امیدوارم حضرت‌عالی به جای کوبیدن بر طبل اختلاف،‌ به حل این معضل که آینده انقلاب اسلامی را تهدید می‌کند کمک نمایید.

با تقدیم احترام

علی مطهری»



تاريخ : شنبه بیست و ششم مهر 1393 | 15:8 | نویسنده : محمد اسدی |
ads
.: Weblog Themes By VatanSkin :.